تبليغاتX
نــــــــــــفــــــــــــرین شده روزگار

نــــــــــــفــــــــــــرین شده روزگار

هنوزم ميشينمو
سر رو زانو ميگيرم
گريه ميکنم برات
کمي آروم ميگيرم
 نميشه باتو نبود
 نميشه از تو نخوند
نميشه حرفي نزد
نميشه که بي تو موند
منم اينجا رو زمين
تو تو سقفه آسمون
نرو پشت ابر غم
يکمي پيشم بمون
آخه تو ماه مني
ولي پنهوني ازم
ميدونم يدونه اي
تو چي ميدوني ازم
که اينجا چقد دلتنگتم

+نوشته شده در 90/10/08ساعت0:40توسط Peyman | |

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي کرد که زيباترين قلب را در تمام آن منطقه دارد. جمعيت زيادي جمع شدند. قلب او کاملاً سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود. پس همه تصديق کردند که قلب او به راستي زيباترين قلبي است که تاکنون ديده اند. مرد جوان، در کمال افتخار، با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت. ناگهان پيرمردي جلو جمعيت آمد و گفت:اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست؟ مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه کردند. قلب او با قدرت تمام مي تپيد، اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تکه هايي جايگزين آنها شده بود؛ اما آنها به درستي جاهاي خالي را پر نکرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجودداشت که هيچ تکه اي آنها را پر نکرده بود. مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فکر مي کردند که اين پيرمرد چطور ادعا مي کند که قلب زيباتري دارد. مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره کرد و خنديد و گفت:?تو حتماً شوخي مي کني....قلبت را با قلب من مقايسه کن. قلب تو، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است.؟ پيرمرد گفت:?درست است، قلب تو سالم به نظر مي رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي کنم. مي داني، هر زخمي نشانگر انساني است که من عشقم را به او داده ام؛ من بخشي از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشيده ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است که به جاي آن تکه بخشيده شده قرار داده ام. اما چون اين دو عين هم نبوده اند، گوشه هايي دندانه دندانه در قلبم دارم که برايم عزيزند، چرا که يادآور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به کساني بخشيده ام. اما آنها چيزي از قلب خود به من نداده اند. اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآورند، اما يادآور عشقي هستند که داشته ام. اميدوارم که آنها هم روزي بازگردند و اين شيارها عميق را با قطعه اي که من در انتظارش بوده ام، پر کنند. پس حالا مي بيني که زيبايي واقعي چيست؟؟ مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد. در حالي که اشک از گونه هايش سرازير مي شد به سمت پيرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود قطعه اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پيرمرد تقديم کرد. پيرمرد آن را گرفت و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه کرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود. زيرا که عشق، از قلب پيرمرد به قلب او نفوذ کرده بود.

+نوشته شده در 90/05/12ساعت3:33توسط Peyman | |

شايد بپرسي از خودت
کجا و در چه حاليم
برايه دلخوشيت ميگم
خوش باش عزيزم عاليم
اما حقيقت اينه که
بدون تو شکسته ام
رو مرز مرگ و زندگي
بدون تو نشسته ام
شايد بپرسي از خودت
چي شد کجا رفته صدام
حق بده بهم که بعد تو
نخوام با دنيا راه بيام
شايد بپرسي از خودت
چي شد که بي نشون شدم
برايه دل کندن ازت
نديدي نصفه جون شدم
...........................

+نوشته شده در 90/04/11ساعت0:48توسط Peyman | |

ما همان جمع پراکنده!

موج، می آمد، چون کوه و به ساحل می خورد !
از دل تیره امواج بلند آوا،
که غریقی را در خویش فرو می برد،
و غریوش را با مشت فرو می کشت،
نعره ای خسته و خونین ، بشریت را،
به کمک می طلبید :
ـ « آی آدمها ...
آی آدمها ... »

ما شنیدیم و به یاری نشتابیدیم !
به خیالی که قضا،
به گمانی که قدر، بر سر آن خسته ، گذاری بکند !
« دستی از غیب برون آید و کاری بکند »
هیچ یک حتی از جای نجنبیدیم !
آستین ها را بالا نزدیم
دست آن غرقه در امواج بلا را نگرفتیم،
تا از آن مهلکه ـ شاید ـ برهانیمش،
به کناری برسانیمش! ...

موج، می آمد، چون کوه و به ساحل می ریخت .
با غریوی،
که به خاموشی می پیوست .
با غریقی که در آن ورطه، به کف ها، به هوا
چنگ می زد، می آویخت ...

ما نمی‏دانستیم
این که در چنبر گرداب، گرفتار شده است ،
این نگونبخت که اینگونه نگونسار شده است ،
این منم،
این تو،
آن همسایه،
آن انسان!
این مائیم !

ما،
همان جمع پراکنده،
همان تنها،
آن تنها هائیم !

همه خاموش نشستیم و تماشا کردیم .
آن صدا، اما خاموش نشد .
ـ « ... آی آدم ها ... »
« آی آدم ها ... »
آن صدا، هرگز خاموش نخواهد شد ،
آن صدا، در همه جا دائم، در پرواز است !
تا به دنیا دلی از هول ستم می لرزد،
خاطری آشفته ست،
دیده ای گریان است،
هر کجا دست نیاز بشری هست دراز؛
آن صدا در همه آفاق طنین انداز ست .

آه، اگر با دل وجان، گوش کنیم،
آه اگر وسوسه نان را، یک لحظه فراموش کنیم،
« آی آدم ها » را
در همه جا می شنویم .

در پی آن همه خون، که بر این خاک چکید،
ننگ مان باد این جان !
شرم مان باد این نان !
ما نشستیم و تماشا کردیم !

در شب تار جهان
در گذرکاهی، تا این حد ظلمانی و توفانی !
در دل این همه آشوب و پریشانی
این از پای فرو می افتد،
این که بردار نگونسار شده ست،
این که با مرگ درافتاده است،
این هزاران وهزاران که فرو افتادند؛
این منم،
این تو،
آن همسایه !
آن انسان،
این مائیم .

ما،
همان جمع پراکنده، همان تنها،
آن تنها هائیم !

این همه موج بلا در همه جا می بینیم،
« آی آدم ها » را می شنویم،
نیک می دانیم،
دشتی از غیب نخواهد آمد
هیچ یک حتی یکبار نمی گوئیم
با ستمکاری نادانی، اینگونه مدارا نکنیم
آستین ها را بالا بزنیم
دست در دست هم از پهنه آفاق برانیمش
مهربانی را،
دانائی را،
بر بلندای جهان،
بنشانیمش ... !

ـ « آی آدم ها ... !
موج می آید ... »

+نوشته شده در 90/03/27ساعت17:28توسط Peyman | |

سخن دیگر نگفتی ای سخن پرداز خاموشم! 

 

فراموشت نمی کردم چرا کردی فراموشم؟

 

ز سردی های خاک تیره،آغوشت چه می جوید؟

 

چه بد دیدی،چه بد دیدی زگرمی های آغوشم؟

 

نه چشم بسته بگشایی نه راه رفته باز آیی،

 

به مرگت بار تنهایی چه سنگین است بر دوشم!

 

به جز در دیده ام کی می پسندیدی سیاهی را؟

 

نمی بینی مگر اکنون که سر تا پا سیه پوشم؟

 

نه با هوشم نه بی هوشم،نه گریانم نه خاموشم،

 

همین دانم که می سوزم،همین دانم که می جوشم

 

پریشانم پریشانم،چه می گویم؟نمی دانم

 

ز سودای تو حیرانم،چرا کردی فراموشم؟

                                                

  چرا کردی فراموشم؟

+نوشته شده در 88/11/17ساعت11:10توسط Peyman | |

برای عشق تمنا كن ولی خار نشو


برای عشق قبول كن ولی غرورت را از دست نده


برای عشق گریه كن ولی به كسی نگو


برای عشق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه ببینه


برای عشق پیمان ببند ولی پیمان نشكن


برای عشق جون خودتو بده ولی جون كسی رو نگیر


برای عشق وصال كن ولی فرار نكن


برای عشق زندگی كن ولی عاشقانه زندگی كن


برای عشق بمیر ولی كسی رو نكش


برای عشق خودت باش ولی خوب باش

+نوشته شده در 88/09/04ساعت14:9توسط Peyman | |

طفلکی دفتر شعرم مرحم تموم دردم دوباره دلم گرفته گرفتم قلم به دستم رفیق روزای دردم هم زبون دل بی کس قلک تموم شعرام تویی معنی تموم نفسام وقتی دلگیرمو تنها میبینم تو رو تو دستام میدونم توی دل تو نشسته این بار غمهام مینویسم توی قلبت بشی تو سنگ صبورم وقتی که راهی ندارم تو میشی راه عبورم اما دیگه خوب میدونم که تو هم دلت میگیره میدونم تو هم میدونی که دلم چقدر غریبه میدونم که تو میدونی جز تو همدمی ندارم که بگم دردلمو کم کنم این بار دردم

+نوشته شده در 88/06/23ساعت11:37توسط Peyman | |

در سرزمین غربت مردن چه سود دارد؟با مردمان بی دل گفتن چه سودی دارد؟   با آسمان خسته با ابر دل شکسته بادرد ریشه بسته رستن چه سوددارد؟ بودم به عشق یاران عمری در راین بیابان وقتی که دلبری نیست ماندنچه سود دارد ؟  با این همه گلایه با این همه شکایت سنگ صبور اگر نیست گفتن چه سودیدارد؟ این کوهسار سنگی با باغچه های رنگی وقتی شقایقی نیست دیدن چه سودی دارد؟

+نوشته شده در 88/05/20ساعت17:20توسط Peyman | |

سلام به همه ی دوستای خوبم.

روزای خوبی براتون آرزو میکنم.

وقته امتحانات شده.

باید یه خورده درس خوند.

میان ترمو که ...........!!!!!

امیدوارم موفق باشید.

+نوشته شده در 88/03/03ساعت17:3توسط Peyman | |

ای کاش می شد فهمید در دل آسمان چه می گذرد
که امشب با ناله ای بغض آلود
بر دیار این دل خسته
اشک می ریزد

پیشاپیش سال نوتون مبارک....

دوستون دارم .

تعطیلات خوش بگزره.بیاد منم اگه تونستید باشید.

بازم تبریک میگم.

خدا کنه تو سال جدید هیچ کس غم نداشته باشه.با بهترین آرزوها براتون.

+نوشته شده در 87/12/29ساعت17:48توسط Peyman | |